تبليغاتX
.::پایگاهی برای نو اندیشی::.
بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند...

لحظه گمشده

مرداب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم.
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد.

 در باز شد.
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده ای بود.
و من دیده به راهش بودم:

 رویای بی شکل زندگی ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
 رگ هایم ازتپش افتاد.
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت.
 شور برهنه ای بودم.


 او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ها می جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم.
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود.
ایا با روح  تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:6  توسط مهربد  |