|
بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند...
|
لحظه گمشده
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم.
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد.
در باز شد.
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده ای بود.
و من دیده به راهش بودم:
رویای بی شکل زندگی ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ هایم ازتپش افتاد.
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت:
زمان در من نمی گذشت.
شور برهنه ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ها می جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم.
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود.
ایا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود.